How did we ever go this far
You touched my hand and start the car
And for the first time in my life, I am crying
Are we in space do we we belong
Some place where no-1 calls it wrong
And like the stars who burn away
the miles
How did we ever get this far
It shouldn't have to be this hard
Now for the first time in my life am flying
Are we in love? Do we deserve
To build the shame of this whole world
And like the night we camouflage denial
فکرم پريشونه. سرگردونه. هی از اين شاخه می پره رو اون شاخه. مثل اين پرنده کوچولوها که پرواز بلد نيستن ولی دوست دارن يه خودی نشون بدن. الان منم همين جوريم. يعنی فکرم يه همچين حال و روزی داره. دارم می بينمش که سرگردونه و جا و مکانی نداره. طفلی خيلی دلم براش می سوزه. ولی نمی تونم کاری بکنم.فقط الان دوست دارم با خودم هی ارزو هام رو تکرارکنم. هی بگم؛ من يکی از بزرگترين ارزوهام اينه که ديگه هيچ پرنده ای تو دنيا نباشه که نتونه پرواز کنه. و همين طور هيچ فکری پريشون نباشه. ..... اميدوارم هيچ پرنده ای تو دنيا نباشه که نتونه پرواز کنه و همين طور هيچ فکری پريشون نباشه... . حالا می دونی اينا به چی می مونن؟ صبر کن يه کم فکر کنم.... اهان. يه جورايی يه توصيفی بود از حال و روز من. با اين جمله ها می خواستم بگم که خوش نيستم. خوب نيستم. اصلا هيچی نيستم. فقط هستم. می فهمی که يعنی چی ؟ يعنی موجوديتم هست هنوز. ولی مشکل اينجاست که حالش خوب نيست.... می دونی الان چی می خوام؟؟ دوست دارم يکی بياد يه حالی ازم بپرسه بعد من بهش بگم که اصلا حالم خوب نيست و اون بی اينکه بپرسه چرا خوب نيستم بهم بگه که اميدواره که هر چه زودتر خوب بشم . اينجوری:
-
ـ سلامـ سلامـ خوبی؟ـ نه. اصلا خوب نيستمـ در هر صورت اميدوارم خيلی زود خوب بشی!
همين!
-
خاطرات دورش را
-
در اولين بارش زمستاني
-
از ذهن پاك كرده است
-
خاطره شعرهايي را كه هرگز نسروده بودم
-
خاطره آوازهايي را كه هرگز نخوانده بودی
"زنده ياد حسين پناهی"
-
تو نيستی
-
اما
-
يادت هميشه با من است
-
همچون مرهمی برای زخم کهنه ام
-
ولی فکر نبودنت
-
خود بهانه ايست
-
برای اينکه
-
از سربگيرم
-
گريه ی شبانه ام را.
.
چندخط پراکنده...
--------
-
حرف هايي كه در سينه حبس مي شوند
-
همچون پرنده ي بي تابي
-
كه در قفس بال بال مي زند
-
رهايم نمي كنند.
-
-
------------
دلم ازاد است و -
پرواز مي كند؛
گرچه گه گاهي به تنگ مي ايد؛
همچون پرنده اي كه هواي قفسش را دارد. -
-
-----------
-
فرض كه من دانه ي كوچكي از دلتنگي بوده ام
-
حال جوانه زده امُ
-
ريشه هايم خاك را چنگ مي زنند
-
بزرگ شده ام
-
و از چوب شاخه هاي پر بارم كلبه اي ساخته اند كه از دودكِش اش هواي دوري تو در فضا پخش مي شود.
-
-
فعلا....
-

سلام.
-
دارم يه فکری به حال وبلاگ تصوير تنهايی می کنم.
-
تا چند روز ديگه حتما درست می شه.
- فعلا....
-
-
ديگه حرفی برای گفتن نمونده
-
اگرم مونده باشه دوست ندارم اينجا بگم.
-
جو اينجا سنگين شده برام.
-
يه جورايی ديگه دوسش ندارم
-
خيلی راحت و ساده؛
خداحافظ
چاله
گاهی از ذهنم عبور می کند
اينبار چاله ای درست کرده است
خدا کند قصد ساختن خانه را نداشته باشد.
حوصله ندارم ذهنم محل عبور هر رهگذری باشد.
-
چند روزي مي شه كه ديگه زياد چيزي به نظرم قشنگ نمياد؛براي نوشتن.
به همين دليل مي خوام چند تا از نوشته هاي وبلاگ هايي كه مي خونم رو اينجا بنويسم.
هيچ ترتيبي هم نداره. -
اين دفعه دو؛سه تاش رو مي نويسم باقيش هم باشه براي نوشته هاي بعدي. فكر كنم يه چند وقتي اين كار ادامه داشته باشه تا اخر امتحانام؛ حدودا مي شه تا بيست و هفتم خرداد!!!!!
-
000000
-
لعنت به من
لعنت به تو
لعنت به همه
به همه ي اونايي كه هيچ وقت هيچ چيز براشون هيچ فرقي نداشته!!!!
هيچ فرقي نمي كنه...هيچ فرقي نمي كنه...هيچ فرقي نميكنه........................................................
.............................
.................
.........
....
..
.
چه قدر ترتيبش قشنگ شد!مگه نه؟؟؟
يه ترتيب ميزون خيلي بهتر از لعنت فرستادن به يه مشت مزخرفات نا ميزوونه!!!!
اصلا چه فرقي مي كنه!
اه
لعنت به اين جمله ي كثيف.
ببخش كه مدام فحش مي دم!
مجبورم
چون واقعا اين جمله ي كثيفيست! -
لعنت بر اون كسي كه اين جمله رو به زبون مياره!
-
"bamika.persianblog"
چقدر زود مي گذرد...
و خزان سرسخت تر از گذشته جان درختان بهاري را مي گيرد...
و زمستان هم مي گذرد...
و روزهاي گرم تابستان هم سردتر از گذشته سپري مي شود...
و جويبار جواني هر لحظه مبهم تر از قبل خشك مي شود...
.
.
.
و اين همان گذر عمر است.
"station.persianblog"
آب -
آسمان
-
آفتاب
-
آه......
-
اسيري
-
اشك
-
ابر......
-
خون
-
خاك
-
خرابه......
-
طوفان
-
طفل
-
طشت......
-
زينب
-
زينب
-
زينب......
-
زيبايي
-
زيبايي
-
زيبايي......
-
................
"amoli.persianblog"
نذر كردم گر ازاين غم بدر آيم روزي
تا در ميكده رقصان و غزلخوان بدوم
"golnaz.blogspot"
منم كپي اش كردم .
نمي دونم از كجا.
<<اينو يكي از دوستام تعريف كرد كپي رايتش هم مال خودشه!
يه بابايي ميگه: " بچه كه بودم دعا ميكردم كه خدا بهم يه دوچرخه بده ! بزرگتر كه شدم ديدم اين سيستم با خدا كار نمي كنه! اين بود كه يه دوچرخه دزديدم و بعد دعا كردم خدا منو ببخشه ....!">>
"anotherweblog.persianblog"
چه قدر دلتنگي ها سخته ولي پايان يافتن گرفتاري به اندازه به وجود امدنش ادم رو خوشحال نمي كنه
"sard.blogspot" -
يادمه اين چندتا رو خيلی دوست داشتم البته بازم هست ولی ديگه وقت نشد پيداشون کنم....برای همينام خيلی گشتم.
-
باقيش باشه برای بعد.
-
فعلا....
و صدا گفت: سکوت چهار حرف بيشتر نيست!
اگر...
-
اگر من يک درخت بودم تو همان پرنده می شدی
-
و اگر گلدان بودم حتما گلی می شدی
-
اگر اسمان بودم؛ تو هم ستاره می شدی
-
اگر ابر بودم؛ باران می شدی
-
زمستان بودم؛ برف می شدی
-
بهار بودم؛ شکوفه می شدی
-
حال اگر سنگ صبوری باشم تو خود؛خواهی بود.
-
دستم از اسمان کوتاه ست!
-
اينجا پنجره ای هست
-
ولی نه به بزرگی اسمان
-
ان طرف تر هم هست
-
ان هم به بزرگی اسمان نيست
-
ودر کنارش هم کسی نيست که دستش به اسمان برسد!
دنيای عجيبی است!
-
دلم برايت تنگ شده است.
به همين سادگي
توضيح ديگري ندارم
اينبار هم واژه ها مرا ياري نمي كنند
از اين همه بيهوده بهانه اوردن خسته شده ام
گاهي بايد همه چيز را به زبان ساده گفت
اري -
چيز جديدي خوانده ام كه مي گويد:
بايد بروي
بايد فراموش شوي
و ديگر از تو هيچ چيزي نخواهد ماند
فقط مهم اين است كه وقتي داري مي روي
فكر مي كني
از اينجا مي روي
و نبايد هيچ وقت به امدنت فكر كني
و حتي به ماندنت.
.....
متاسفم كه اين شعر به سادگي من حرف نمي زند
ولي دوستش دارم
اگر بگويم دلم فقط براي رفتن تنگ شده است دروغ گفتم
چون رفتن ارزش به زبان اوردن دلتنگي را ندارد.
بگذريم؛
اين چند خط پايين هم يكي از شعرهاي قشنگ فريدون مشيريست كه شايد روان تر از شعر قبلي باشد:
تو نيستي كه ببيني
...
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درختها و چمنها و شمعدانيها
به ان ترنم شيرين؛
به ان تبسم مهر؛
به ان نگاه پر از افتاب مي نگرند.
تمام گنجشكان
كه در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند.....
....
جالب است ؛ شايد او هم دلش براي كسي تنگ شده بوده.
كسي چه مي داند.....
دنياي عجيبيست
دنياي عجيبيست
دنياي عجيبيست
دنياي.......
عجيبيســـــــــت
....
عجيب..... -
-
خدايا چند روزيه بد جوری داری شيرين ميزني!

صبحا بارون مياد
ظهرا افتاب می شه
شبا دوباره ابر ميشه
.....جريان چيه؟؟؟

-
صفحه ی اخر دفترم نوشته بودم:
-
"من شاگرد خوبی بودم
-
هر روز صبح به موقع به مدرسه می رفتم
-
و هميشه درسهايم را خوب می خواندم
-
ولی نمی دانم چرا ان روز روی ان نيمكت جای من خالی بود
-
ازميان پچ پچ های در گوشی بچه ها چيزی به گوشم رسيد
-
گويا مرده بودم." نوشين ـ راد ۲۶/۱۱/۸۲
-
-
هرچی فكر می كنم نمی فهمم هدفم از نوشتن يه همچين چيزی چی بوده!!!
-
-

-
نوشين مريضه
-
گلوش مي سوزه؛ ظاهرا اصلا حال وحوصله اينجا رو نداره؛يعني اصلا حالش خوب نيست.
-
در هر صورت تا اطلاع ثانوي؛ اينجا نوشته ي جديدي نخواهد داشت.
-
شرمنده......
-
موفق باشيد.
-
-

......

شمارش ثانيه ها!
- حقيقتِ ديگه ای وجود نداره جز اين:
- ماهِ ديگه همين موقع من سر جلسه امتحان هستم؛شايدم دارم بر می گردم. مهم نيست چيکار می کنم فقط مهم اينه که يک ماه بيشتر وقت ندارم!!!!!!!! بعد ازاين بالاخره برای مدتی؛ هرچند کوتاه؛ از دست اين راه لعنتی راحت می شم. از دست درس و کتاب و اتوبوس و پياده روی و بوی سيگار ادمای بی کار که نه به فکر خودشونن نه بقيه.
- و ديگه لازم نيست صبح زود برای درس خوندن بيدار بشم و...اين چيزايی که می گم يک ماه بيشتر دَووم ندارن و اينه که لذت بخشه! اما اينکه خود اين يک ماه رو چه جوری بگذرونم ...
- "Sometimes things that disappear never will be found"
-
مگه نمی گن؛ مرگ پايان نيست؟!
-
پس چرا هميشه با مردن بازيگر اصليه داستان؛فيلم هم تموم می شه؟!
-
-
حقيقت ساده
-
يه دلشوره ی عجيب افتاده به جونم.
-
يه جورايی همش به دور خودم می چرخم.
-
اصلا نمی دونم چی می خوام؛فقط دنبالش می گردم؛البته اين بازم برمی گرده به همون هيچ چيزی که تو نوشته ی قبلی ازش گفتم.
-
وقتی ادم؛ اروم قرار نداشته باشه؛معلومه که دنبالِ يه چيزی می گرده؛اما اگر نگران هم باشه؛ می شه نتيجه گرفت که حتما يه اتفاق بد قراره بيفته.وقتی هم ادم نگران چيزی يا کسی می شه که دوسش داشته باشه.
-
در اين صورت می شه نتيجه گرفت که اين هيچ چيزی که من به دنبالش می گردم؛يه چيزی هست. يعنی يه گوشه داره واسه خودش زيست می کنه.در اصل بايد گفت؛ اون قدرام بی چيز نيست.چون هيچ وقت خطر هيچ چيز رو تهديد نمی کنه.اما برای تمام چيزهايی که هستن خطر وجود داره و همين طور يه نفر که نگرانشون باشه و به خاطرشون اروم قرار نداشته باشه.
-
پس يه نتيجه ديگه هم می شه گرفت. اونم اينه که من يه چيزی ُ گُم کردم.اما خودم نمی دونم گمشدم چيه!!!!
-
در اصل من به دنبال چيزی می گردم که وجود داره ولی من وجودش رو حس نمی کنم. ولی درونم ناخواسته به دنبالش می گرده و می دونه که يه اتفاق بد (هی می خوام اين و نگم ولی...) قراره بيفته.(برای اون هيچ چيزی که نا خواسته به دنبالشم)
-
اين دفعه واقعا دستام می لرزن.نمی دونم چرا هرچه قدر هم که به خودم می گم هيچ اتفاقی نيفتاده ونمی يفته. ولی بازم فايده نداره.ـ خيلی بده که ادم از پس خودشم بر نياد ـ
-
خُب من که اون هيچ چيز رو پيدا نکردم(البته ممکنه يه هيچ کس باشه)...ولی به زودی پيداش ميکنم.يعنی اميدوارم پيداش کنم.
-
راستی فردا چند شنبه ست؟
-
اه...بازم چهارشنبه...حالم از اين روزای چهارشنبه به هم می خوره.
- ....
- فکر کنم امروز حسابی قاطی کردم.
- فقط اميدوارم اتفاق بدی برای هيچ کس وهيچ چيز نيفته.
- مواظب خودتون باشيد.
